مهرباستانی من

جستار های تاریخی وسیاسی وشعر

در سکوتی سنگین فریاد میزنم
محبوبم
غصه هايت برای من
و
همه ی خستگی هايت برای جسم من
همه ی تردید هايت نیز
برای من
تنها بخند
بخندو شادم کن از شادیت
آنقدر بلند
تامن نیز بشنوم صدای خنده هايت را
صدای شادیهايت را...

سمیرا رحمانی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:45  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

مهم بودن توست ،
چه بیایی ،چه نیایی ،
مهم شنیدن صدای خنده های توست ،
به هر جا و نزد هر کسی که باشی .
مهم بودن توست
چه بخوانی چه نخوانی
چه بر من بتابی ، یا نتابی
چو آفتاب
مهم دیدن توست
بر آسمان شب های تار
چو مهتاب
چه بر کلبه ام در آیی ، یا نیایی
مهم بودن توست....

مرتضی الماسی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:30  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

ساعت دلتنگی

نگاهت کافیست 

تا دوباره

در هوای آمدنت بمیرم ...

تو همیشه دعوتی

رأس ساعت دلتنگــــــــی ...

پاییز


شلوغ می‌کند تنهایی

                      
             در این روزگار ِ پاییزی

  
      و هر چه

 

              بر عمق پاییز

                       
                       افزوده می شود

                                 

دوست ‌تر می دارمت ...

دوستت دارم

دوستت دارم

حتي اگر قرار باشد

شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت

تمام پس كوچه ها را

زير باران، قدم بزنم

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:5  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

گفته بودم : ..

 

بی تو سخت می گذرد !..

 

حرفم را پس می گیرم !

 

بی تـــــــــو انگار اصلا نمی گذرد !!

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:15  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

شب را دوست دارم ...!

چرا که در تاریکی ...

چهره ها مشخـص نیست !!

و هر لحظه ..

این امید ..

در درونـم ریشه می زند ...

که آمده ای ..

ولی من ندیده ام!

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:10  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

گاهي ميتوان همه زندگی را

در آغوش گرفت .

كافي است

تمامِ زندگي ات يك آدم باشد...

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:27  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

بر سر مزار من که خواهد گریست؟

چه کسی اشکش را روان بر خاک من خواهد کرد؟

اگر او آمد بگوییدش

دوستت داشت

آنکه اینجا خفته برای ابد

و عشقت را با خود برد به آن جهان

پیش آفریدگارش

آنجا هم در انتظار تو نشسته

بگوییدش

آنجا هم می نویسد

دوستت دارم

بر سر مزار من کسی گریه نکند

تنها برایم ترانه ای بخوانید

لبی را خندان کنید ...

وحید توکلی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:13  توسط آرتمیس آریانژاد  | 


حسادت میکنم
به بالشی که تو بر آن سر می نهی
حسادت میکنم
به خاکی که تو پای بر آن می نهی
حسادت میکنم
به پیراهنی که تو بر تن داری
حسادت میکنم
به قلمی که تو در دست میگیری و بر دفتری که بر آن مینویسی
حسادت میکنم
به آیینه ای که تو در آن مینگری
حسادت میکنم
به گلی که تو میبویی
حسادت میکنم
به کلامی که تو بر لب می آوری
حسادت میکنم
به آنچه که تو دوست میداری
حسادت میکنم
به هر چه در کنار توست
حسادت میکنم
به آنکه تو دوستش میداری
و میمیرم از این حسادتها

محمد رحمتی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 23:4  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم
آمدنت را سکوت کردم.
داشتنت را سکوت کردم.
رفتنت را سکوت کردم.
انتظار بازگشتت را هم.....
حالا نوبت توست...
باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را...

نیستی که ببینی

شب ها

برای گمراه کردن دلم

که هی بهانه ی تو را می گیرد

تا صبح

چققققدر پهلو به پهلو می شوم...

 

تسبیحی بافته ام

نه  از سنگ...

نه از چوب...

نه از مروارید...

بلور اشکهایم را به نخ کشیده ام

تا برای شادمانیت دعا کنم ...

شادمانیت روزافزون

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 21:58  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

این روزها آنقدر حسود شده ام که

 به آیینه ای که هرروز

نگاهت را در خود تکرار می کند حسادت می کنم

و به دستگیره دری که

هرروز بارها

بر دستان تو بوسه می زند

این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی که

قامت تورا در چارچوب نگاه خود

ترسیم می کنند هم حسودی ام می شود

و به کودکی که

عطر نفس های تورا

هنگامی که بوسه بارانش می کنی

می نوشد

این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

وحسرت لحظه هایی که

بدون تو می گذرد...!!!

 پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 21:54  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند،

یک لحظه

از خیال ِ پریشان ِ من گذشت:

"بر شانه های تو...."

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم ،

وین بغض ِ درد را

از تنگنای سینه برآرم به های های...

آن جان پناه ِ مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند...!!!

زنده یاد فریدون مشیری

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:19  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

 

در روز مرگ ..

 

جان ..

 

به خدا هم نمی دهم !!

 

جانم تویی !

 

چگونه من ..

 

تو را ..

 

به کسی دهم ؟!!

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:25  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

پس شاپور اول ، پسرش در سال 272 بر سر پادشاهی نشست. وی پیش از رسیدن به سلطنت ، هرمزد اردشیر نام داشت. هرمزد بنیادگذار شهر هرمزد اردشیر در خوزستان بود که عربها آنرا سوق الاهواز خواندند. او در دروران ولیعهدی ، حکمران خراسان بود.هرمزد پس از رسیدن به سلطنت ، مانی را که از ایران عزیمت کرده بود فراخواند ، او را در کاخ خود در دستگرد پناه بخشید و مورد حمایت و نوازش قرار داد . عمر سلطنت هرمزد کوتاه بود و وی پس از یکسال پادشاهی درگذشت. نام این پادشاه بزبان پهلوی «هرمزد» و لقبش «دلیر» بود.


بنا به نوشته ی تاریخ طبری :«هرمزد را یک دست بود و دست دیگرش نبود و سبب آن بود که اردشیر آن هنگام که ملوک الطوایف را هلاک می کرد، به شهری رفت که اردشیر خوره نام داشت. در آنجا پادشاهی به نام «مهرک نوشزاد» بود. اردشیر با وی جنگ کرد و او را بکشت و نسل او را برانداخت، مگر دختری خوبروی که فرار کرد و در میان شبانان روزگار به سر می برد. روزی شاپور در شکارگاه دختری دید که از چاه آب می کشید، عاشق و دلباخته ی وی شد. از شبانی که اورا دختر خود می خواند خواستگاری کرد و وی را بزنی گرفت. روزی دختر زباندرازی کرد. شاپور گفت:شبانان به شاهان زباندرازی نکنند. زن گفت هم چنان که تو شاهزاده ای ، من نیز شاهزاده بوده، شابانزاده نیستم. شاپور گفت بگو تو دختر کیستی؟ گفت من دختر مهرک شاهم. شاپور بترسید که اگر پدرش اردشیر بداند ، زن را بکشد. زود زن و پسرک را که از او داشت ، پنهان کرد. روزی اردشیر به ناگهان نزد شاپور آمد. پسرک شش ساله ای در سرای او دید. از شاپور پرسید این کیست؟گفت پسر من است و هرمزد نام دارد و مادرش دختر مهرک است.

اردشیر گفت منجمان مرا گفته بودند این ملک به دست او افتد، و اکنون چنان شد. چون شاپور بر تخت نشست ، هرمزد را به امیری خراسان فرستاد.هرمزد به خراسان سپاه بسیار گرد آورد. بدگویان شاپور را گفتند: هرمزد سپاه گرد میکند تا با تو نبرد آید. هرمزد دانست که پدرش بر وی بدگمان شده است و چون در ایران به آدم ناقص الاعضا پادشاهی نمی دادند، هرمزد یک دست خورد را برید و بر طبقی نهاده پیش پدر فرستاد و نامه نوشت که من یک دست خویش بریدم تا پادشاه بداند که من شایسته ی پادشاهی نیستم و شاهی طلب نمیکنم.شاپور آن دست بریده را دید و دلش بسوخت و نامه نوشت که ای پسر چرا چنین کردی ؟ مرا جز تو ولیعهدی نیست. و هنگامی که شاپور بمرد، هرمزد بجای او نشست در 272، و در سال 273 پس از یکسال پادشاهی درگذشت.»

برگرفته از:تارنگار ایران کهن

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:22  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

دلم مرگ میخواهد و سکوت

سکوتی مرگبار

مرگی ساکن!

دستم را بسویت اشاره کردم

و نگاهت را ربودم

مرا در گور فراموشی نسپار

احساسم با تو رنگ میگیرد

رنگ ارغوانی....

لبریزم از خواهش

تب دار از عشق

مرا به گوری بسپار

که هر روز از کنارش میگذری.....


پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:51  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

ایران باستان مهد دانش بوده و به جهان آموزش می داده است. دانش پیوسته در پیشرفت است بنابراین دانش آن زمان ایرانیان به گذشته پیوند خورده است. بدون دانش مهندسی و ابزارهای دقیق و دانشهای بنیادین مانند ریاضی و فیزیک و شیمی و زمین شناسی نمی توان تا دورترین جاهای خاور رفت و در آنجا به پژوهش و کاوش پرداخت کاری که نیاکان ما انجام می دادند. ایرانیان ساخته های بیشماری در دریانوردی دارند که به گروهی از آنها می پردازیم

1- قطب نما

قطب نمای ایرانی وارون (برعکس) قطب نمای چینی که 24 جهت دارد دارای 32 جهت بوده است. عدد 32 افزون بر نشان دادن دقت بیشتر قطب نمای ایرانی نماینگر آشنایی ایرانیان با اعداد در مبنای 2 و دانش ریاضی پیشرفته آنان است.

2- ژرفایاب

برای برآورد ژرفنای (عمق) آب دریا به ویژه در مناطق ساحلی دریای پارس و دریای مکران ایرانیان ابزاری ساخته و به کار می بردند که شبیه شاقول بنایی بوده است. یافته های به دست آمده از کشتی های غرق شده ایرانی در دریای اژه که در یورش به یونان شرکت داشته اند نشان می دهد ایرانیان از روزگار هخامنشی این ابزار را به کار می بردند.

3- مسافت یاب و واحد سنجش سرعت دریایی

دریانوردان ایرانی از زمان باستان ابزاری برای اندازه گیری مسافت دریا به کار می بردند. یکی از آنها ریسمانی بوده که دارای گره هایی در درازای(طول) خود بوده کم کم باز می شده و پس از رسیدن به پایانش آن را می پیچیدند و دوباره استفاده می کردند آنها ریسمانی به درون آب رها می کردند که به فاصله هر 6 مترگره ای بر روی آن بود. هنگامی که کشتی ایستاده بود گره ها ناپدید بودند با افزایش سرعت کشتی گره ها یکی یکی بیرون می آمدند و دریانوردان با شمارش گره ها سرعت را برآورد می کردند

4- رهنامه ها

نقشه ها و نوشته هایی بودند که در آنها همه گونه آگاهی درباره دریانوردی ثبت شده بود

5- پیل الکتریکی

سال 1330 خورشیدی باستانشناسان آلمانی در نزدیکی تیسفون ابزارهایی از روزگار اشکانیان یافتند و پس از بررسی دانستند که پیل الکتریکی است که به دست ایرانیان ساخته شده بود ویلهلم کونیک این پیلها را باتری پارتیان نامید. در پهنه دریانوردی از این نوآوری برای آبکاری ابزارهای آهنی در کشتی و جلوگیری از زنگ زدن بهره می گرفتند.   

6- کشتی سازی

دیرینگی کشتی سازی در ایران از شاهنامه فردوسی به خوبی پیداست. ناوهای ایران زمان هخامنشی که بزرگترین کشتی های جنگی زمان خود بودند که سه ردیف پاروزن و بادبان داشتند و با سرعت 80 میل دریایی در روز حرکت می کردند. آب های دریای پارس، دریای عمان،اقیانوس هند و رودخانه های جنوب ایران پهنه دریانوردی ایرانیان بوده است.

7- استرلاب

از این ابزار برای نشان دادن وضع ستارگان نسبت به کره زمین به کار می رفته است. سهم اندیش ورزان ایرانی در اختراع انواع استرلاب و تکامل و افزون بخش های گوناگون آن انکار ناپذیر بوده و از سوی همه رخدادنگاران (مورخان) ثبت شده است.

8- نقشه برداری

از زمانهای پیش در ایران زمین کا رهای مهندسی باسود جستن از ابزارهای مساحی و پیاده کردن نقشه انجام می گرفته است.نقشه برداری از کناره ها (سواحل) و تعیین راه ایمن دریای به ویژه در جاهای کم ژرفا از کارهای نیروی دریای ایران بوده است.

9- ابزارهای اندازه گیری

تراز شاهینی (تئودولیت) توسط کرجی مخترع و دانشمند ایرانی اختراع شده است.

10- شاخص خورشیدی

پیشینه تعیین زمان از راه اندازه گیری سایه آفتاب به زمان باستان بر می گردد. افزون بر این ایرانیان از ابزارهای آفتابی دیگر برای نشان دادن طول جغرافیایی بهره می جستند.

11- ابزار نمایش و پردازش حرکت سیارات

ایرانیان دست کم 1500 سال پیش از اروپائیان می توانستند طول جغرافیایی را به ویژه در دریا از نصف النهار مبدا (نیمروز- سیستان) حساب کنند این کار آنها از سوی دانشمندان جهان پذیرفته شده است.

12- قیر

مواد نفتی در ایران باستان شناخته شده بوده و در موارد گوناگون استفاده می شده است. بهره برداری از قیر به گونه عامل چسبنده ، عایق بندی کننده و ملات بوده است ایرانیان کف کشتی را قیر اندود و نفوذ ناپذیر می ساختند.

13- بهره گیری از مواد نفتی آتش زا در صنایع نظامی

کاربرد آتش در جنگ برای سوزاندن کشتی و تأسیسات دریایی دشمن از روزگار باستان روایی داشته است. در ارتش ایران در نیروی زمینی و دریایی همواره گروهی به نام نفت انداز با اونیفورم ویژه خود مأمور پرتاب مواد نفتی بودند.

14- خشاب (چراغ  دریایی)

در دریای پارس ساختمانهایی ساخته بودند که بر فراز آن آتش می افروختند. این ساختمانها کار برج دریای و چراغ دریایی را برای راهنمایی دریانوردان و خبررسانی انجام می دادند. فاصله این چراغها به گونه ای بوده است که با ناپدید شدن یکی دیگری نمایان می شده است

 15- گزارش نویسی دریایی

دریانوردان با همراه داشتن چکیده ای از گزارش های سفرهای پیشین دیگر دریاپویان در راه های دریایی دانش دریانوردی را گسترش می دادند.

16- دوربین (تلسکوپ)

در تاریخ سلسله یوان چین آمده است برای راه اندازی رصدخانه پکن به سرپرستی کوئوشوچینگ ستاره شناس دربار ابزارهای رصدی از رصدخانه مراغه خریداری شده است. از جمله این ابزارها ذات الحق ، عضاده، دو لوله رصد، صفحه ای با ساعت های مساوی، کره سماوی، کره زمین، تورکتوم هستند. به گفته تاریخ سلسله پادشاهی یوان ایرانیان از این اختراع نه تنها برای رصد جرم های آسمانی بلکه برای مشاهده دوردست ها به ویژه در دریا سود می جستند.

17- پزشکی دریایی

در روزگار هخامنشی هنگام سفرهای دریای پزشکانی با کاروان دریایی همراه بودند تا بهداشت دریانوردان را بپایند. در دانشگاه گندی شاپور بخشی بود که به گردآوری بیماری دریانوردان و راه درمان آن ویژه شده بود.

 ربان تبرستانی پزشکی بود که در سفرهای دریایی آگاهیهای زیادی در باره بیماری دریانوردان گرد آورده بود او در ری به آموزش پزشکی پرداخت. وی استاد رازی پزشک نامدار و پیداکننده الکل بود. پور سینا نیز در بخش پنج کتاب قانون به بیماریهای دریایی پرداخته است. علی پسر عباس اهوازی نیز در زمینه دریانوردی نوشته هایی دارد.

اختراع سه گونه آسیاب آبی نمایانگر دانش و بینش ژرف ایرانیان باستان در مهندسی و دانش آب شناسی است. دستگاه پالایش آب چغازنبیل نخستین دستگاه پالایش آب جهان است که آب گل آلود کرخه را به آبی سالم و گوارا تبدیل می کرده است.

برگرفته از:تارنگار کوروش بزرگ پدر ایران زمین(مهرگان)

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 22:36  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

دل برای تو

جان برای تو

عمر برای تو

دل برای تو،برای دلبری

جان برای تو، برای جانان شدن

و

عمر برای تو،برای زندگی

اینهاست تمامی آنها که دارم

خواه، گیری

خواه،سپاری دست باد


پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:3  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

(تولدت مبارک)

هزار ساله شدم

امروز که تولد توست

برای تو،برای چشمهای تو

هدیه ام ناقابل است

خاطراتی از فرداهامان

برای بودنت

همراه ترانه های خیس و باران خورده چشمهایم

و من در هر تولد تو

باز زنده می شوم

(تولدم مبارک)

فهیمه علیا

در آن روز که فرشتگان

از عشق سرشار بودند

و از روی عشق پایکوبی می کردند

دانستم،تو ای نازنین،پای بر زمین خاکی عالم

نهاده ای،پس برای خوش آمدگویی

بهترین گل آدم و عالم را به تو هدیه دادم

و آن قلب کوچک و بی ریای من بود

تولدت مبارک

سارا خالقی

مهر اهورایی من،میلادت مبارک

مهربانِ خیال من،میلادت مبارک

در تمام لحظه های بی تو بودن

مونس جان من،میلادت مبارک

بی تو تمام لحظه ها بارانی ست

عشق بی پایان من،میلادت مبارک

بی تو دلم در قفس زندانی ست

پرنده آزاد من،میلادت مبارک

گذشتم و پا نهادم بر دلم

دلبر یکتای من،میلادت مبارک

روز میلادت شد و نیستم کنار تو

مهر بیکران من نثار تو،میلادت مبارک

من دارم تو را دوست تا بینهایت

عمرت ز من افزونتر،میلادت مبارک


 

پاینده ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 8:29  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...

زنده یاد احمد شاملو

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:46  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

تپه باستاني سیلک از دو تپه شمالی و جنوبی تشکیل شده است این تپه در سه کیلومتری جنوب غربی کاشان و در سرراه کاشان به فین قرار دارد. فاصله این دو تپه ازهم ۶۰۰مترمی باشد.ازتپه شمالی سیلک که دارای آثار قدیمیتر است آثاری ازدوره استقراردر روستاها بدست امده است.حفاری در این تپه تاریخی از سال ۱۹۳۳ میلادی آغاز گردید و تا سال ۱۹۳۴ میلادی ادامه یافت. تپه شمالی اولین باردرسال ۱۹۳۷ م بررسی باستان شناختی درآن انجام گرفت. گیریشمن در این تپه دو دوره متمایز از هم را پیدا کرد. دوره اول شامل پنج دوره و دوره دوم استقراری آن شامل سه دوره بود. ضخامت آثار باستانی تپه شمالی سیلک کاشان ۸۰/۱۱ متر بود. که در هشت متر اول آثار معماری بدست نیامد. براساس یافته های باستان شناختی ساکنان سیلک در کلبه های موقتی که ازنی ساخته شده بود زندگی می کردند و روی آنها را گل اندود می نمودند. دیوارهای بطول هشت مترازچینه ساخته بودند در این تپه اولین بار دردوره سوم یعنی طبقه اول استقراری درتپه جنوبی دیوار خانه ها از خشت قالبی ساخته شده بود. درتپه شمالی اموات بصورت جمع شده(چمباتمه)همراه با اشیا درکف خانه ها دفن می شدند. ازهمان آغازبا صنعت سفالگری آشنا بودند. بخش مهمی از آذوقه خویش را ازطریق کشاورزی و دامداری دراستقراری تپه شمالی بدست می آوردند. دراواخرهزاره ششم ق م و دراوایل هزاره پنجم ق م با اختراع چرخ سفالگری تحولی شگفت انگیز در سیلک آغاز شد.

برگرفته از:تارنگار تندیس مهر باستان

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:39  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

اي قديمي! . . . اي خوب

تو مرا يادکني . . . يا نکني

من به يادت هستم

من صميمانه به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزي توست

دايم از خنده لبانت لبريز

دامنت پرگل باد...

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:24  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

بی تو خاکسترم

بی تو، ای دوست!

بی تو، تنها و خاموش

مهری افسرده را بسترم

 

بی تو در آسمان، اخترانند

دیدگان شررخیز دیوان

بی تو نیلوفران آذرانند

بی تو خاکسترم

بی تو، ای دوست!

 

بی تو این چشمه سار شب آرام

چشم گرینده ی آهوان است

بی تو، این دشتِ سرشار

دوزخ جاودان است

 

بی تو مهتابِ تنهای دشتم

بی تو خورشیدِ سرد غروبم

بی تو بی نام و بی سرگذشتم

بی تو خاکسترم

بی تو، ای دوست!

 

بی تو این خانه تاریک و تنهاست

بی تو، ای دوست

خفته بر لب، سخن هاست!

بی تو خاکسترم

بی تو،

        ای دوست!

محمود مشرف آزاد تهرانی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:40  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

خستگی های مرا
چه كسي خواهد كشت؟
داغ تنهايى را
چه كسى از قلبم خواهد شست؟

چه كسى با من بود؟
چه كسى با من هست؟
چه كسى هست كه اندوه مرا
با نگاهى به نگاهم ببرد از قلبم
و بگيرد از من
غم تنهايى را؟

خستگى هايم را
با كه تقسيم كنم؟
حرف تنهايى را، حرف دلتنگى را
به كه تسليم كنم؟

چه كسي مى داند به چه مى انديشم؟
چه كسى مى فهمد من پر از تشويشم؟
چه كسى با من دل خسته دمى از من گفت؟

چه کسی با من مطرود نشست؟
چه كسي حرف مرا، درد مرا
لحظه اى باور كرد؟

لحظه ای دید درونم چه غمی است؟

و چه اندوه گرانی هر دم

در نگاهم جاریست؟

خستگي هايم را با كه تقسيم كنم؟

حرف تنهايي را، حرف دلتنگي را

به كه تسليم كنم؟

به كه گويم كه من از خويش گريزان شده ام

وز تنهایی خویش

و از این تردیدی

که دمادم به دلم می کوبد

داغ تنهایی را


به كه گويم ز اميدي كه مرا تا خود اوج
به تماشا مي برد
و از آن قله يكتاي بلند
به پريدن مي خواند
و به پرواز و رسيدن به دمي بي وزني
اينك... اينك حتي
ذره اي باقي نيست
و كلامي، بغضي
ديرگاهي است در اين تنهايي
در گلويم باقي است
و كسي نيست مرا
گويد اين خاموشي
بشكن اينك و بيا
لحظه ای بانگ برآریم که این تاریکی

تا ابد باقی نیست!

به که گویم؟........

بهاره فیاض

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:12  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند...

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند...

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند...

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گریـه چـه زیباست،بخند..

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند...

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 14:16  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد . 

زنده یاد فریدون مشیری

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 13:56  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

سحرگاهان كه شبنم

آيتي از پاك بودن ، به گلها هديه مي بخشيد،

به آن محراب پاكش

من آرزو كردم برايت:

خوب بودن...

خوب زیستن...

خوب ماندن را...

عمر دوباره

هر نگهت ز روشنی ، کار ستاره می کند

هر که دوباره بیندت ، عمر دوباره می کند

خشم تو گویدم برو

چشم تو گویدم بیا

                -ناز تو وعده میدهد

              - خنده اشاره میکند

روز مرا خیال تو-

رنگ وصال می زند

شام مرا فراق تو-

غرق ستاره می کند.

 زنده یاد مهدی سهیلی

تو را من دوست دارم،نه قدر آب دریاها که روزی خشک می شوند،شوند بیچاره ماهیها!

تو را من دوست دارم نه قدر غنچه و گلها  که روزی پرپر می شوند،برآرد آه از دلها!

تو را دوست دارم به قدر کهکشان و ماه و انجمها که جاوید ماند عشق من،تا بودن آنها!

پاینده ایران

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 8:41  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

هرمزد برادری بنام بهرام داشت که پس از درگذشت او ، بر اریکه ی شاهی قرار گرفت و نامش به پهلوی «ورهران» است. در زمان سلطنت بهرام اول ، ملکه ی زنوبیا پادشاه تدمر از ایران خواست تا او را در برابر یونانیان مورد حمایت قرار دهد و نیرویی به یاریش فرستد. دولت ایران به کمک جدی مبادرت نورزید، بلکه اندک نیرویی در اختیارش گذاشت که سودمند واقع نشد.

نیروی تدمر شکست یافت و زنوبیا اسیر شد .اورهلین امپراتور روم که از دخالت پادشاه ایران در این مورد خشمگین شده بود ،در صدد برآمد تا با ایران به نبرد پردازد. بهرام که پادشاهی ضعیف النفس بود ، برای جلب نظر و تحبیب قلب امپراتور روم ، هدایایی نزد وی فرستاد که از آن جمله جعبه ای ارغوانی رنگ بود. ولی علیرغم این عمل ، اورهلین در سال 275 میلادی با سپاهی آهنگ ایران کرد. او مردم آلان را که در قفقاز سکنی داشتند وادار کرد که از سمت شمال بر ایران حمله برند ، و خود به طرف بیزانس راه سپرده، در آنجا حکمی صادر کرد که به موجب آن می بایستی عده ای از ماموران و سران بلندمرتبه به هلاکت برسند. اما پیش از آنکه دستور امپراتور به مرحله ی اجرا درآید ، محکومان به وسیله ی یکی از دبیران از مفاد آن آگاه شدند. پس با یکدیگر همدست شده برای نجات خویش ، اورهلین را به قتل رساندند ، و این یک پیشامد نیک برای ایران بود که در پادشاهی فرد ضعیف النفسی چون بهرام دشمنی بزرگ از سر راهش برداشته شد. بهرام نیز در همانسال درگذشت و مجال نیافت تا با ادامه ی بیکفایتی ، زیان های بیشتری به این کشور وارد آور.

نقش برجسته ای در سنگنبشته ی شاپور وجود دارد که بهرام اول را در حالی نشان میدهد که موبد موبدان مقام شاهی را به او عطا میکند.

بهرام اول مانی را کشت پوستش را از کاه انباشت و بر دروازه ای از دروازه های گندیشاپور آویزان کرد.

برگرفته از:تارنگار ایران کهن

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:39  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

گر چه همزاد طلوعم ...

صبح با من قهر کرده

رفته ...اما ...

باز هم چشم به راهم ...

الهه-الف

پاینده ایران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 13:34  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 پل الوار

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:15  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد......

زنده یاد اخوان ثالث

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:59  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

می توان از جنگل غمها گذشت

از حصار خلوت دریا گذشت

می توان از کوله باری از غزل

از سکوت،از غربت دلها گذشت

می توان با مهربانیهای عشق

از دیار کینه بی پروا گذشت

می توان تا ساحل عشق رمید

دل به طوفان داد و از دنیا گذشت

می توان...

به یاد......

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 12:3  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

نویسنده:یزدان صفایی

شهریاری اشکانیان، چهارصد و هفتاد سال به درازا کشید و در ان مدت، بیست و نه اشک از این خاندان در ایران فرمانروایی کردند.

کشور پهناور ایرانِ اشکانی از سمت خاور تا هندوکش و حدود پنجاب و از شمال تا رود جیحون و دریای کاسپین(مازندران) و از جنوب تا دریای پارس(عمان) و خلیج فارس و از سمت باختر نیز تا (غالباً) رود فرات گسترش داشت. البته این مرزبندی ها همیشه به همین صورت نبوده است و این حدود مربوط به دوره ی اوج و گستردگی اشکانیان است و البته گاهی نیز مرزهای این دولت از این حدود نیز فراتر میرفته است چنان که در زمان پادشاهی ارد، سپاهیان پارتی در باختر از رود فرات نیز گذشته و تا انطاکیه و تنگه ی هلسپونت پیش رفتند.
قلمرو اشکانیان شامل شماری دولتهای مستقل دست نشانده هم میشد، در آنچه به وسیله ی ساتراپهای اشکانی اداره میشد، شامل هجده استان یا ساتراپی میشد که یازده استان را که در بخش شرقی کشور جای داشتند، استانهای علیا و هفت استان غربی را استانهای سفلی می خواندند. این استانها عبارت بودن از:

1- میان رودان (Mesopotimia) با زمینهای شمال بابل.

2- آپولونیاتیس (Apolloniatis): جلگه ی خاور دجله.

3- خالونی تیس (Chalonitis): بلندیهای زاگرس

4- ماد غربی: حدود نهاوند.

5- کامبادین (Cambaden): حدود بیستون و بخش کوهستانی ماد.

6- ماد علیا: اکباتانا (همدان).

7- رگیان (Rhagiana): نواحی شرقی ماد.

استانهای شرقی که استانهای علیا خوانده میشدند:

8- خوارنه (Choarene): سر دره خوار.

9- کومیسنه (Comisene): کومس (قومس).

10- هورکانیا (Hyrcania): گرگان.

11- استابنه (Astabene): ناحیه استو (قوچان).

12- پارتیا (Parthyene): خراسان.

13- اپه ورکتی کنه (Apavarcticene): ابیورد، حدود کلات.

14- مرگیانه (Margiane): ولایت مرو.

15- آریا (Aria): هریوه، هرات.

16- انائون (Anauen): جنوب هرات.

17- زرنگیان (Zarangiane): زرنج، کنار هامون.

18- آراخوزیا (Arachosia):رخج در ساحل علیای هیرمند در قندهار.

سکستان نیز که در بخش سفلای هیرمند دولت محلی مستقل داشت، در برخی منابع، استان نوزدهم دولت اشکانی به شمار آمده است.
افزون بر این استانهای هجده گانه، شماری دیگر از استانهای پیشین هخامنشی در این دوره (اشکانی) به صورت مستقل اما متحد و تحت حمایت دولت اشکانی وجود داشتند. این استانها در هنگام نیاز سپاه و دیگر امکانات در اختیار شاهان اشکانی قرار میدادند و در برخی موارد نیز از فرمان شاهان اشکانی سرپیچی میکردند و به زیر حمایت دولتهای دیگر در می آمدند.
این دولتهای تابع که در نهایت جز قلمرو رسمی دولت اشکانی به شمار می آمدند به قرار زیر است:

19- ارمنستان که پادشاه آن، هم پیمان و دست نشانده و از خاندان پارتیان بود.

20- اسروئن (Osroene) در شمال خاوری میان رودان که مرکز آن ادسا (Edessa) نام داشت.

21- کرودئن (Cordoen) در جنوب دریاچه ی وان و خاور دجله که سرزمینی کوهستانی بود.

22-آدیابن(Adiabene) (حدیب، حاجی آباد) در کنار رود زاب که شامل سرزمین آشور میشد و مرکز آن، اربل(Arbela) خوانده میشد.

23- امارت هترا (Hatra) در باختر دجله جای داشت و به خاطر قلعه استوارش نامدار بود.

24- آتروپاتن (Atropaten) سرزمین آذربایجان که ماد کوچک نیز خوانده میشد و در دوران سلوکی نیز مستقل بود. این استان در زمان اشکانیان توسط یک شاهزاده اشکانی اداره میشد که هم پیمان و تحت حمایت دولت اشکانی بود. این استان در زمان سلوکیان و اشکانیان یک مرکز دینی و یک مرکز ایرانیگری در برابر یونانی مآبی به شمار می آمد.

25- میسان (Mesene) که در زمینهای میان رودان جنوبی در پیرامون مصب دجله و فرات جای داشت و مرکز آن به نام خاراکس (Charax) تقریباً در خرمشهر کنونی بود.

26- ایلام (Elymais) که در خاور دجله و شامل شوش و اهواز کنونی بود و تا بخشهایی از دره های زاگرس ادامه داشت. مهرداد نخست آنجا را گشود اما بعد ها دوباره استقلال محلی یافت.

27- پارس که پادشاهان کوچک و محلی آن، از زمان سلوکیان مستقل بودند و در زمان اشکانیان بخشی از جنوب کرمان نیز به قلمرو آنان افزون گشت. این قلمرو کانون آیین زرتشت بود.

سرزمینهای باختر و سغد هرگز جز قلمرو اشکانیان در نیامدند. همچنین زمینهای شمال دره ی اترک هم که جزیی از سرزمینهای داهه و سکایی بود، هیچگاه جز دولت اشکانی به شمار نیامد. تیره های آن نواحی بارها در مرزهای شرقی اشکانیان تاخت و تاز کردند.

بن مایه ها:
1- اطلس تاریخ ایران، سازمان نقشه برداری کشور.
2-تاریخ ده هزار ساله ایران، جلد اول. عبدالعظیم رضایی،نشر اقبال.
3-تاریخ دو هزار و پانصد ساله ایران، عباس پرویز، مؤسسه مطبوعاتی علمی.
4-تاریخ ایران، حسن پیرنیا - عباس اقبال،،کتاب فروشی خیام،بهار 1370.

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:17  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه

اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا


اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد

مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

زنده یاد سهراب سپهری

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:13  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!

زنده یاد حسین منزوی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:54  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

نویسنده:یزدان صفایی

در سده های آغازین هزاره نخست پیش از میلاد، دولتها و اقوامی را در غرب و شمال غربی فلات ایران مشاهده میکنیم که زمینه ی شکل گیری دولت ماد در سده هفتم پیش از میلاد را به وجود آورند. یکی از این دولتها و اقوام، اورارتو نام داشت که در حدود سده نهم پیش از میلاد از یکپارچگی شماری از طایفه ها در پیرامون دریاچه ی وان با مرکزی به نام "توشیا" سامان گرفت.گستره ی این دولت گاه تا حوضه های دجله و بخش بالایی فرات و همچنین بخش هایی از آذربایجان کنونی را در بر داشت.
نام اورارتو نخستین بار در اسناد آشوری آمده است. در این اسناد از اتحادیه های اقوامی که در سرزمین کوهستانی ارمنستان و در کوه های جنوبی دریاچه ی وان، وجود داشته با نام اوروآتری Uruatri و نائیری Nairi یاد شده است.در تاریخ هرودوت از این دولت، به صورت آلارودی Alarodi سخن رفته است. یکی از شاهان اورارتویی به نام "ایشپویی نی Ishpuini" در کتیبه های خود که به دو زبان آشوری و اورارتویی است و در متن اورارتویی آن، خود را "پادشاه سرزمین بیانی نی Bianini (li)" نامیده است و از اینجا آشکار میشود که آنها سرزمین خود را چنین می نامیده اند.

اورارتویی ها، نیاکان ارمنی ها

نام اورارتو به گونه "اوراشتو" در متن بابلی کتیبه ی داربوش در بیستوون به چشم می خورد اما در متن پارسی آن به جای آن نام، از واژه "آرمینا" استفاده شده است که این خود نشان دهند یکی بودن ارمن ها و اورارتویی ها می باشد. البته افزون بر مردم کنونی ارمنستان، مردم دیگر سرزمین های جنوبی قفقاز از میراث فرهنگی اورارتو بهره های فراوانی برده اند.
نامهای اورارتویی و به ویژه نام ایزدان آنها، به روشنی، ایرانی است که در زیر به برخی از آنها اشاره می شود:
خُلد یا خالد = خُراد،خور.(نام ایزد)
ارد = ارت، ارد. (نام ایزد)
تیشبا = تیش بغ، تیشتر. (نام ایزد)
آرزاشکو (دژ) = ارزه، ارزاسپ.
و نامهایی چون "تیرآریا" که نام شهربانویی اورارتویی بوده و همچنین نام "منوئه" که یکی از پادشاهان زورمند اورارتو بوده است، همگی کاملاً ایرانی هستند.

فرهنگ و زبان اورارتو

دولت اورارتو از نظر فرهنگی تا اندازه ای زیر استیلای فرهنگ آشوری قرار داشته است چنان که در کتیبه های این دولت، زبان آشوری به کار می رفت. بعدها با دگرگونی هایی، خط آشوری را با ویژگی های زبان اورارتویی منطبق کردند و خط میخی اورارتوری را یدید آوردند که با خط میخی آشوری تفاوت اساسی ندارد. در واقع می توان گفت که اورارتو ها از یکی از گونه های خط هوریانی به عنوان مبنای خط خود استفاده کردند که نزدیکی زیادی به خط آشوری داشت. این کتیبه ها به زبان اورارتویی نوشته میشد که چندان به زبان هوریانی( بر عکس خط) نزدیک نیست. این زبان را اورارتویی و یا به نام خدای بزرگ آنها "خالدی Khaldi" می خوانند.از روی آثار یافت شده در توپراق قلعه Toprak kala که در نزدیکی شهر وان به دست آمده و به زبان اورارتویی است، در سال 1900 میلادی، سندلچیان Sandalchian دانشمند ارمنی مطالبی درباره زبان اورارتویی منتشر کرده است و در آن ها یاد آور شده که زبان اورارتویی از ریشه هند و اروپایی (آریایی) است.

گسترش و اوج اورارتو

در پایان سده ی نهم پیش از میلاد، دولت اورارتو به سرعت پیشرفت کرد. در این زمان، ایشان شروع به گسترش قلمرو خود کردند. بدین جهت به نبردهایی در زمینهای میان دریاچه های وان و ارومیه و در سرزمین های جنوب دریاچه ارومیه و آن سوی قفقاز دست زدند. بدین سان، بخش مرکزی کشور مستحکم شد.
اوج قدرت اورارتو در زمان پادشاهی "منوآ Menua (مینوآ Minua) فرزند "ایشپونی نی" بود که اورارتو به بزرگ ترین کشور آسیای غربی تبدیل گشت و شامل سرزمینهای کوهستانی ارمنستان شد. این پادشاه در بسیاری از بخش های کشور قلعه ها، قصر ها و پرستشگاه های فراوان ساخت و آبادانی ها فراوان بکرد. این موضوع در کتیبه های زمان او، به خط میخی نوشته شده است. در این زمان پایتخت اورارتو، "توشپا" به درجه خوبی از استحکام رسید.
در سالهای آغازین سده هشتم پیش از میلاد در دوران "آرگیشتی Argishti"، فرزند منوآ، گسترش اورارتو ادامه یافت. در کتیبه ای تاریخی متعلق به او، بر روی صخره ی وان نبردهای بسیاری گزارش داده شده است که گسترش قلمرو اورارتو را نشان میدهد. در این زمان بخش های جنوبی ماورای قفقاز به قلمرو اورارتو پیوست شد.
قدرت اورارتو به آنجا رسید که در زمان پسر آرگیشتی، "سردوری"، در نیمه ی سده ی هشتم پیش از میلاد، سخن از پیروزی های نظامی علیه آشور و گسترش قلمرو دولت اورارتو تا مدیترانه و چیرگی بر راه های مهم تجاری است. این چنین بود که اورارتو، آسیای کوچک را از چیرگی آشور رهانید و آن را به صورت دولتی با مرتبه ی پایین تر نسبت به اورارتو در آورد.

هنر اورارتو

مهمترین کارهای هنری اورارتو در آثار مفرغی و معماری آنها دیده میشود. این آثار به بیرون از سرزمین اورارتو فرستاده می شده و این گونه آثار در گورهای فریگیایی ها Phrygianدر گوردون Gordon و اتروسکی در ایتالیا و در اولمپ یونان یافت شده است.
در سال 1859، مجموعه ای از اشیای عتیقه از ایروان به موزه ارمیتاژ در سن پترزبورگ فرستاده شد که شامل نُه شی مفرغی بود: یک دسته ی دیگدان به صورت پرنده با سر انسان، یک سر گاو که شی زیبایی برای سر دیگدان بود، بخشی از یک پایه به صورت پای گاو، سه زنگوله، دو رکاب، و بخشی از دسته ی ظرف یا یک دستبند. همه ی این اشیا به طور تصادفی از صخره ای که در ایران و در سمت راست رود ارس و در برابر پایگاه مرزی "الیشر Alishar" جای داشت، یافت شده بود.
در موزه بریتانیا و همچنین برخی موزه های فرانسه ، آثار هنر اورارتویی یافت می شود. دو تندیس مفرغی که از نزدیک دریاچه وان بدست آمده اکنون در موزه استانبول نگهداری میشود. این دو تندیس عبارتند از دو دسته ی دیگدان به صورت پرنده با بدن انسان.
در سال 1874 موزه ی بریتانیا نخستین تندیس کوچک مفرغی مربوط به اورارتو را به دست آورد که به شکل خدایی ایستاده بود که کلاهی مخروطی و قیف مانند داشت. تندیس مفرغی دیگری نیز به دست آمد که شیر بالداری بود و به این شیر یک سر انسان با شانه و دست ها افزوده بودند و دو دست شیر در جلو به هم بسته شده بودند.
معماری اورارتو بر معماری ارمنی نیز اثر گذاشته و افزون بر آن این گونه معماری را در ساخت تخت جمشید و مسجد سلیمان میتوان مشاهده کرد. بدان لحاظ که سنگهای بزرگ در دیوارهای پیرامون یک ایوان به کار رفته است بدون آن که از ساروج میان سنگ ها استفاده شود. این گونه بنا با سنگهای بزرگ هنوز در کوه های ارمنستان دیده میشود. تاثیر فرهنگ و هنر اورارتویی بر هخامنشیان، به ویژه در بناهای سنگی مانند زندان پاسارگاد و کعبه زرتشت در نقش رستم به چشم می آید.
از آن جا که کاوش های انجام شده برای یافتن اشیای اورارتویی پیوسته نبوده است در نتیجه هنر این مردم، به صورت دقیق بررسی نشده است و گاه با هنر آشوری به اشتباه گرفته شده است. این اشتباه به دلیل نزدیکی سبک هنری این دو فرهنگ به یکدیگر بوده است. که این نزدیکی خود ناشی از همسایه بودن این دو کشور و تعاملات و کشمکش هایی که با یکدیگر داشته اند، بوده است.
همچنین پیوندهایی میان هنر سکایی و هنر اورارتویی بر قرار است. گنجینه ی سقز و کاوش های کرمیر – بلور، اشکارا پیوندهای هنر سکایی را از سریق هنر اورارتویی با شرق باستان نشان می دهد. سکایان، بدن جانوران به ویژه گاو را بسیار مانند به اورارتویی ها نمایش می دادند در بخش علیای غلاف درخت سپندینه ای دیده می شود که بسیار مانند به درختان اورارتویی بر روی کمربندهای مفرغی است و دو پری بالدار به جای میوه دان کوچک، چیزی در دست خود گرفته اند که مانند به چیزی است که در دستهای خدایان بر روی کمربندهای اورارتویی از ناحیه کرمیر – بلور وجود دارد.

دین اورارتو ها

دریاره دین اورارتو ها با قطعیت نمی توان نظر داد اما بنا بر قاعده می بایست با هم نژادان آریایی خود، دین را بر پایه پرستش و بزرگداشت مظاهر طبیعت آغازیده باشند. کیش اقوام اورارتو، ایزدان بسیای داشته است که در بخش " اورارتویی ها، نیاکان ارمنی ها" به نام چند تن از آنها اشاره شد. در کتیبه ی یافت شده در نزدیکی وان نام شمار زیادی از ایزدان نر و ماده به کار رفته است. نامورترین این خدایان، ایزدبانوی آناهیتا Anahita است. ایزد بانوی عشق و زیبایی به نام "آسدغیک ASdghik" و ".واهاگن" که خدای دلاوری است.در میان این خدایان، "خالدی" که خدای جنگ است از مقام نخست برخوردار بوده و پادشاهان از ان خدا، کمک و یاری می خواسته اند و پیشکش ها نیز به او تقدیم میشد.
زیارت گاه بزرگ آنان در "آشدیچاد Aschdichad"، "آکه سیلنه Acesilne"، جای گرفته در"تارون Taron"، بود که در آنجا در میان جنگل چندین پرستشگاه ساخته شده بودکه پرستشگاه آناهیتا از همه بزرگتر و نامور تر بوده است.

انقراض اورارتو ها

در حدود سال 590 پیش از میلاد دولت اورارتو به دست ماد بر افتاد، اقوامی که تا این زمان تابع دولت اورارتو بودند، با مادها در شکست دادن اورارتو هم دست شدند.

بن مایه ها
1.قوم های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رقیه بهزادی،انتشارات طهوری
2.ایران بزرگ، امید عطایی فرد، انتشارات اطلاعات
3)اطلس تاریخ ملی ایران، سازمان نقشه برداری کشور

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:50  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

 
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها


آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا حذر کردن 
شب پُر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است

آه، بگذار گُم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من

آه، بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پَر روشتی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ،پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ،بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توانِ نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو، می خواهم
بدَوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
 
بس که لبریزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

زنده یاد فروغ فرخزاد

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:41  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

نویسنده:یزدان صفایی

اردشیر به زیان اوستایی اَرتَخشَترَه؛به پهلوی ارتخشیره و به یونانی؛آرتاکِسِرکِس خوانده شده است.
محمد بن جریر طبری در آغاز تاریخ ساسانیان؛نسب آنان را به کیانیان رسانده است و پیرامون نسب نامه اردشیر پاپکان مینویسد:«اردشیر پسر بابک پسر ساسان پسر مهرس پسر ساسان پسر بهمن پسر اسفندیار پسر بشتاسب پسر لهراسب پسر اوگی پسر کی مانوش بوده است» و همچنین در بند 30 از فصل 31 بندهش آمده سلسله نسب اردشیر به اسفندیار میرسد.اما همانگونه که میبینید این نسب نامه تا اندازه ای گنگ است وحتی برخی از نامها در آن به کلی گنگ و دور از ذهن هستند و بنابراین از این نسب نامه، ما در اینجا تنها به بابک پدر اردشیر میپردازیم:
بابک بر اساس نوشته ی طبری؛موبد موبدان پرستشگاه آناهیتا بود گویا این پرستشگاه در کعبه زرتشت کنونی به جای مانده بودو او را سرپرست این پرستشگاه؛پریستار یا پاتشای میخواندند.بابک از اردوان پنجم شاه اشکانی فرنام پادشاهی را برای پسر نخستش شاپور خواست.که با خودداری او روبه رو شد.با این وجود شاپور پس از مرگ پدر خود را پادشاه خواند و اردشیر را به زور پیرو خود کرد.پس از مرگ او اردشیر که دومین فرزند بابک بود در سال 220 میلادی ؛ شهریاری استخر را به دست آورد از آنجا که او اندیشه شاهنشاهی بزرگی را در سر داشت در سال 223 آغاز به لشگرکشی به گوشه و کنار کشور کرد و در نخستین گام کرمان را به چنگ آورد و سپس خوزستان و عمان فرمانبردار او شدند.به یاری بونک اصفهانی؛ مهرک نوشزادان که فرمانروای کرانه خلیج فارس بود شکست خورد.از آنجا که شاهنشاهی اشکانی دچار آشفتگی شده بود برخی از شهرها و استانها نیز از اردشیر پشتیبانی کردند .سپس اردشیر شهر سلوکیه را گرفت و به دنبال آن برخی از فرمانروایان میان رودان چون آرزون و بیت آرامای و زابدیستا به زیر پرچم اردشیر در آمدند.

تنها پس از گذشت 4 سال و آن هم به یاری هم پیمانان و شاهان میان رودان بود که اردشیر توانست در سال 224 میلادی اردوان اشکانی را در هرمزدگان خوزستان شکست داده و به قتل برساند البته کار دودمان اشکانی بی درنگ به پایان نرسید چرا که اردواز فرزند اردوان پنجم توانست در برخی از شهرهای شمالی کشور تا سال 230 میلادی فروانروایی کند و در هم هایی نیز از او در دست است.
دو سال پس از کشته شدن اردوان؛اردشیر توانست تیسفون را بگیرد و آنگاه خراسان و باختر و و خوارزم و مکران را فراچنگ آورد و به هند رفت و پنجاب را گرفت و به نزدیکی سیرهند رسید و پس از گرفتن باج از شاه آنجا به ایران بازگشت.
در 228 میلادی از فرات گذشت و آهنگ روم کرد و به الکساندرسوز قیصر روم پیغام داد که«آنچه رومیها در آسیا متصرف اند میراث من است و باید رومی ها به اروپا اکتفا و آسیا را تخلیه کنند»
الکساندرسوز فرستادگان ایران به زندان انداخت و با سه لشگر به ترتیب به آذربایجان و شوش و قلب ایران یورش برد که خود نیز سرداری و رهبری اردوی سوم را به عهده گرفت.
اردشیر اردوی دوم را به آسانی شکست داد و کامروایی هایی در اردوی نخست داشت هرچند که هنگام عقب نشینی تلفات زیادی داد و به دنبال آن اردوی سوم روم نیز عقب نشینی کرد. پیامد این جنگ این بود که نصیبین و حران به قلمرو ایران افزوده شد .اردشیر در ادامه به سمت ارمنستان رفت اما با پایداری خسرو ؛شاه آن روبه رو شد که در پایان توانست ارمنستان را به چنگ آورد.
پس از این جنگها ؛فرمانروایان محلی دوره اشکانی سخت مورد تعقیب قرار گرفتند تا جاییکه بیشتر آنها به کشورهای همسایه چون هند و افغانستان گریختند.
از مهمترین اقدامهای او میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1)گردآوری اوستا
2)ایجاد پادشاهی یکپارچه و کم کردن قدرت فرمانروایان محلی
3)رسمی کردن مزدیسنا و پیوند دین و دولت
4)به وجود آوردن سامانه طبقه بندی شده
5)زنده کردن قشون جاویدان داریوش بزرگ
6)آسان گرفتن در پادفاره کردن
7)گستراندن 6 گونه سکه به صورت پی در پی
8)ساخت شهرهایی چون خره اردشیر؛به اردشیر؛بهمن اردشیر؛رامهرمز اردشیر؛هرمزد اردشیر؛بوذاردشیر؛هشت اردشیر و بتن(تن)اردشیر.

پیرامون گردآوری اوستا باید گفت که اردشیر پس از وَلَخش؛پادشاه اشکانی که برای گردآوری اوستا تلاش هایی کرده بود؛نخستین پادشاهی بود که به این کار همت ورزید و هیربدان هیربد؛تنسر را بدین کار گمارد.

اردشیر نیز مانند پدرش فرنام پریستار(پاتشخای) آتشکده آناهیتا را نیز افزون بر فرنام شاهی به خود افزود او این ریاست مذهبی خود را در عناوین رسمی چنین یاد میکند:
«مزدیسن مینو چیتری هچ یزدان»به این معنی که «پرستنده هرمزد که چهره از یزدان دارد » لوکونین ص 66
اردشیر از زمان تاجگذاری به عنوان خویش که پریستار پرستشگاه آناهیتا بوذ عنوان پریستار آتشکده شاهی را که به نام اهوره مزدا بنیاد یافته بود؛افزود.او نه تنها قدرت اداری و نظامی بلکه امور دینی را نیز در دست داشت و همچنین در روز مهرگان رخت نو به مردم میبخشید.
او در بیستم مارس 224 میلادی درگذشت، البته برخی پژوهشگران چون نولدکه مینویسد شاید اردشیر در ژوئیه 241 میلادی در گذشته باشد.زمان پادشاهی او نزدیک به 14 سال و دو ماه بود.

پاینده ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:25  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

                                    همه را مســـــت و خراب از مــی انــگور کنید

مرد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

                                    مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

                                    پـیــر میــخانه بخــــواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

                                    شـاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

                                    انــــدرون دل مــــن یک قـلـــم تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

                                    آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت”

علی اصغر وفادار

 گویا این شعر ابیات بیشتری دارد،اگر کسی شعر اصلی را داشت در قسمت نظرات بنویسد

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:39  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

بر مزارم گریه کن، اشکت مرا جان می دهد

ناله هایت بوی عشق و بوی باران می دهد

دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

دست هایت، دردهایم را تسلا می دهد

با من درمانده و شیدا سخن را تازه کن

حرفهایت، طعم شیرین بهاران میدهد

وقت رفتن لحظه ای برگرد قبرم ببین

بر مزارم گریه کن، اشکت مرا جان می دهد

این نگاه آخرت امید ماندن می دهد

رفتی و چشمم به دنبال قدمهایت گریست

زخم های مرده ام را رفتنت جان می دهد

نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو

باد می بوسد، به جایم قلب ایمان میدهد

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:58  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

به خلوت بی ماهتاب من، بگذر
به شام تار من ای آفتاب من، بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است
فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
بیا به پرتو جام شراب من بگذر !
اگر که شعر شدی، بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی، از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار
مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

زنده یاد حمید مصدق

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:56  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

دلم برای کسی تنگ است


که آفتاب صداقت را


به میهمانی گلهای باغ می آورد


و گیسوان بلندش را

                          -به بادها می داد

و دست های سپیدش را

                       به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که آن دو نرگس جادو را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

                  -نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترینِ شمال

و در جنوب ترینِ جنوب

                   -در همه حال

همیشه در همه جا

                      -آه با که توان گفت

که بود با من و

                     -پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی......

                -دگر کافی ست

زنده یاد حمید مصدق

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:30  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

                   سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی،

                                                     -ور نه

آخرین مصرعِ من

                  قافیه اش «مُردن» بود

زنده یاد حمید مصدق

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 20:8  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز..

شعر تازه آنقدر می آید ومن نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های ما

بوی عشقی تازه تر می آید ومن نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود...

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم....

                       من نیستم....                

هادی زیلابی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 11:43  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند

دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند

دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند

برگها می سوزند ، یادها می گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران

گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، برگ را باور کن

آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود

روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت

نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند

دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند ...

شهیار قنبری

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 19:2  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

سازمان پیمان آسیای جنوب شرقی(علامت اختصاری:سیتو)که "پیمان مانیل"نیز خوانده می شود.دولتهای استرالیا،ایلات متحد،بریتانیا،پاکستان ،تایلند،فرانسه،فیلیپین و نیوزیلند این پیمان را در مانیل،پایتخت فیلیپین،در سپتامبر 1954 بستند و به موجب آن "سازمان پیمان دفاع جمعی آسیای جنوب شرقی"(سیتو)ایجاد شد که مرکز آن بانکوک است.هشت دولت امضا کننده موافقت کردند که در موارد تجاوز خارجی یا خرابکاری داخلی،دست به اقدام جمعی بزنند و موافقت کردند که همکاری اقتصادی نیز داشته باشند،اما تکیه اصلی بر روی مقررات نظامی و ضد کمونیستِ پیمان است تا جنبه اقتصادی آن.حوزه ی عمل پیمان معین شده و حمله به فرمز یا هونگ کونگ دولتهای عضو را متعهد به دخالت نمی کند.پاکستان در 1972 از پیمان خارج شد.

برگرفته از:دانشنامه سیاسی-داریوش آشوری

پاینده ایران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 18:59  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

                    من مي‌شناختم او را

        نام تو راهميشه به لب داشت

                                            حتي

                                                در حال احتضار

                            آن دل‌شكسته عاشق بي‌نام و بي‌نشان

                                                                آن مرد بي‌قرار

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

    هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود

                                وگفتگو نمي‌كرد

                                     جز با درخت سرو

در باغ كوچك همسايه

        شبها به كارگاه خيال خويش

            تصويري از بلندي اندام مي كشيد

            و در تصورش

                تصوير تو بلندترين سرو باغ را

                                    تحقير كرده بود

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

                            او پاك زيست

                            پاكتر از چشمه اي نور

                                     همچون زلال اشك

                يا چون زلال قطره باران به نوبهار

                        آن كوه استقامت

                        آن كوه استوار

                            وقتي به ياد روي تو مي‌بود

                                                    مي‌گريست

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

                    او آرزوي ديدن رويت را

                        حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت

            اما براي ديدن توچشم خويش را

                آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را

                پنداشت

                   آلوده است و لايق ديدار يار نيست

 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو

    آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست

                    آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

                    شايد روزي اگر

                                    چه ؟

                                        او ؟

                                             نه آه ... نمي آيد

 زنده یاد حمید مصدق

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 14:20  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

کتیبه های گنجنامه که یادگاری از دوران داریوش و خشایار شاه هخامنشی است بر دل یکی از صخره های کوه الوند در فاصله 5 کیلومتری غرب همدان و در انتهای دره عباس آباد حکاکی شده است .


کتیبه ها هر کدام در سه ستون 20 سطری به زبانهای پارسی قدیم , بابلی و عیلامی قدیم نوشته شده اند , متن پارسی در سمت چپ هر لوح قرار گرفته است و پهنای معادل 115 سانتیمتر دارد , متن بابلی در وسط هر دو کتیبه نوشته شده و متن عیلامی نیز در ستون سوم قرار دارد .
با توجه به سوراخهای کنار کتیبه , به نظر می رسد که کتیبه ها روپوش داشته اند که آنها را از گزند باد و باران حفظ می کرده است. لوح طرف چپ که کمی بالاتر از کتیبه دیگر در کوه کنده شده است مربوط به داریوش بزرگ هخامنشی است . طول آن حدود 290 سانتیمتر
و دارای متنی به این شرح می باشد :
" خدای بزرگ است , اهورا مزدا , که این زمین را آفرید , که آن آسمان را آفرید , که مردم را آفرید , که شادی را برای مردم آفرید , که داریوش را شاه کرد , شاهی , از بسیاری , فرمانروایی , از بسیاری .
منم داریوش , شاهِ بزرگ , شاهِ شاهان , شاهِ سرزمینهایی که نژادهای گوناگون دارند , شاهِ سرزمینِ دور و دراز , پسرِ ویشتاسبِ هخامنشی "
کتیبه خشایارشاه نیز در قسمت پایین همین کتیبه است به طول 270 سانتیمتر و ارتفاع 190 سانتیمتر و متن آن عبارت است از :
" خدای بزرگ است , اهورامزدا بزرگترینِ خدایان است , که این زمین را آفریده است , که آسمان را آفرید , که مردم را خلق کرد , که برای مردم شادی آفرید , که خشایارشاه را شاه کرد , یگانه از میانِ شاهانِ بسیار , یگانه فرمانروا , از میان فرمانروایان بیشمار . من خشایار شاه , شاهِ بزرگ , شاهِ شاهان , شاهِ کشورهای دارای مللِ بسیار , شاهِ سرزمینِ بزرگِ دوردستِ پهناور ایران , پسر داریوش شاه بزرگ هخامنشی "

برگرفته از:تارنگار ایران کهن

پاینده ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 14:15  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

به سراغ من اگر می‌آیید، 


                            پشت هیچستانم.

 پشت هیچستان جایی است. 


 پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است 


             که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. 


روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
 

                                                         به سر تپه معراج شقایق رفتند.
 

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: 


                          تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، 


                                                         زنگ باران به صدا می‌آید.
 

     آدم این‌جا تنهاست 


             و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

    به سراغ من اگر می‌آیید، 


             نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد 


                                                     چینی نازک تنهایی من. 

  زنده یاد سهراب سپهری

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 10:54  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

زادروز اشو زرتشت پیام آور مهربانی و نیک کرداری بر همگان شاد باد

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 10:51  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

چون دوستت می دارم

حتی... آفتاب هم که بر پوستت بگذرد


من می سوزم


پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد


من زرد می شوم ...


روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند


عاشق... می شوم


و تا کفش های رفتنت... ‌جفت می شوند


غریب می‌مانم...


و تنها... وقتی گریه ای... گمان نمی برم در تو


من سبز می‌مانم ...


که نیلوفرانه دوستت می دارم ...


نه مانند مردمانی که دوست داشتن را


به عادتی که ارث برده‌اند


با طعم غریزه... نشخوار می کنند


من درست مثل خودم


هنوز و همیشه دوستت می دارم

بهمن قره داغی

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:49  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

نوروز باستانی و کهن بر همه آریایی اندیشان مهرورز شاد باد

برای خواندن جستاری درباره نوروز کهن به پیوند زیر بروید:

http://mehrbastan.blogfa.com/post-41.aspx

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:43  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

پس از مرگم

چه کس اشک ریزد با حسرت؟

چه کس آید بر سر مزارم

گذارد شاخه ای مریم یا رزی سفید به یادم؟

چه کس مرگ آرزوهایم را باور کند؟

چه کس در سوگ  من و آرزوهایم خواهد نشست؟

به یاد من ،مرا به فراموشی زمانه نسپارد؟

پس از مرگم،

چه کس دلتنگ شود،برای من؟

دلتنگ خنده های ساده ام،تن صدایم؟

چه کس آرزو خواهد کرد که ای کاش بودم

تا باری دگر مرا ببیند؟

چه کس در سوگ من

خانه ی دل خویش را سیه پوش کند؟

از مرگم ذره ای ترس ندارم

ولی.....

به فراموشی سپردنم پس از مرگم ست......

ترس من.

پرستو لشکری

پاینده ایران

روزی اگر نبودم،تنها آرزوی ساده ام این است،زیر لب بگویی:"یادش بخیر"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:1  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

برای خواندن جستاری درباره چهارشنبه سوری به پیوند زیر بروید:

http://mehrbastan.blogfa.com/post-38.aspx

چهارشنبه سوری شاد و امنی داشته باشید

پاینده ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:52  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

چنان در قید مهرت پای بندم

که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم

گهی بر حال بی سامان بخندم

مرا هوشی نماند از عشق و گوشی

که پند هوشمندان کار بندم

مجال صبر تنگ آمد به یک بار

حدیث عشق بر صحرا فکندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست

مده گر عاقلی ای خواجه پندم

چنین صورت نبندد هیچ نقاش

معاذالله من این صورت نبندم

چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها

نه تنها من اسیر و مستمندم

تو هم بازآمدی ناچار و ناکام

اگر بازآمدی بخت بلندم

گر آوازم دهی من خفته در گور

برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت

گر آسایش رسانی ور گزندم

و گر در رنج سعدی راحت توست

من این بیداد بر خود می‌پسندم

سعدی خوش بیان

پاینده ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 10:51  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

قوم لولوبی ها 5000 سال پیش در غرب سرزمین آریا زندگی می کردند. این نقش برجسته بر بالای کوهی و روی تخته سنگی قرار گرفته که دسترسی به آن مشکل است. به فاصله ی چند متر از آن روی تخته سنگی دیگر نقش برجسته و کتیبه ای دیگر حجاری شده که باز هم به راحتی قابل دسترسی نیست. وقتی این نقش را بر تنه ی کوه  بادیر سرپل ذهاب کندند که هنوز هخامنشیانی در کار نبودند و تخت جمشیدی ساخته نشده بود.  نقش برجسته تصویر آنوبانی نی پادشاه قدرتمند سرزمین لولوبی ها را نشان می دهد که نام بخش هایی از غرب ایران در هزاره ی دور بود.

در این نقش برجسته پادشاه لولوبی ها در برابر رب النوع نی نی ایستاده . با کلاهی بلند و جامه ای پشمین و پرزدار و شرابه دار که تا پای او می رسد. او یک دست را به سوی شاه دراز کرده و در دست دیگر انتهای طنابی را گرفته که در نسخه ی فوقانی دو اسیر و در نسخه ی تحتانی 6 اسیر را به هم بسته. همه ی آنان برهنه و دست هایشان از پشت بسته شده است.

در زیر پای الهه و دو اسیر پشت سر وی کتیبه ای به زبان اکدی بدین مضمون نوشته شده است:" آن کس که این لوح را محو کند به نفرین و لعنت آنو، آنونوم، بل، بلیت، رامان، ایشتار، سین و شمس گرفتار و نسل او بر باد رواد.

شباهتی زیاد بین این نقش برجسته و کتیبه ی داریوش در بیستون کرمانشاه است. در این نقش برجسته پادشاه لولوبی ها یک پای خود را روی سینه ی دشمن شکست خورده قرار داده که داریوش شاه هم دقیقا پای خود را بر سینه ی بردیای دروغین نهاده  که به عقیده ی بعضی مورخان، داریوش این کار را به عمد و با الهام گرفتن از نقش برجسته ی آنوبانی نی انجام داده. تعداد اسیران به بند کشیده در نقش برجسته ی آنوبانی نی 9 نفر است و تعداد اسیران به بند کشیده شده در کتیبه ی داریوش هم 9 نفر است. با این تفاوت که در نقش برجسته ی آنوبانی نی 6 اسیر تخت پادشاه را بر روی سر خود گذاشته اند و دو اسیر را هم به بند الهه ی نی نی کشیده اند.

در نقش برجسته ی آنوبانی نی، پادشاه بزرگ تر از بقیه حجاری شده و اسیران در مقابل پادشاه ضعیف و کوچک هستند. این امر در کتیبه ی داریوش نیز دقیقا وجود دارد. طوری که بدن داریوش به نماد قدرت و پادشاهی بزرگ تر از سایر افراد است.

در نقش برجسته ی آنوبانی نی، پادشاه در یک دست کمان و در دست دیگر تبری دارد و در کتیبه ی داریوش هم دو نگهبان که یکی دارای کمان و دیگری نیزه است به منظور حفاظت از پادشاه دیده می شوند. در نقش برجسته ی آنوبانی نی وجود نماد الهی نشانگر خدایی و مقدس بودن است در حالی که این نقش برجسته بسیار قدیمی تر از نقش برجسته ی داریوش است.

برگرفته از:تارنگار زنجره

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 21:59  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

سپندارمذگان روز زن و عشق ایرانی بر همگان شاد باد

پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 21:57  توسط آرتمیس آریانژاد  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر